من در پناه آینه ام از شکستن باکی ندارم

باغ معرفت وجودت.....![]()
چون شاپرك نشسته بر گلهاي ياس باغ دلهايي
چون نرگس مستان در تلالو باد، مونس جانهايي
من جوانه سست و تنهاي اين باغ پر معنايم
تو چون پيچكي زيبا رسيده به اوج آسمانهاي خدايي
من جوانه ياسم، لرزان و آماده شيون
بگير اي باغبان دل مرا ببر به هر آنچه شيدايي
دستان من اينك در دست تو با قلبي آكنده و سرشار
مي خروشد بر هر آنچه زشتي ،تا نيكي گردد آشكار
چرا نباشم خورشيد گرمي چون تو گرما بخشم عشق ورزم
وقتي تو معنا داده اي بر من معناي انسان بودن ،انسانی



هراس![]()
می هراسم از روزگاری که ناگزیز بی تو سرآید
می میرم از فردایی که سایه تو آفتاب دیگر برگزیند
از این وحشت تلخ،امروزرا کشنده جان می سپارم
دربدرهمچو کولی ، نوحه خوان درد تو می گردم
چون به تاراج رفته روح و جسم من در روح تو
چگونه طاقتم را صبر میدهی ای جان من بی تو
بسان چون بوم وحشت بر خرابه ها غم پرورم
چو تنها،خود،خودآگاه از این ناله های زجرآورم
تو پیک مطلق عشقی، زین بیراهه های زندگی
تونادی صراطی ، زین کوره راه های بیهودگی
من ترا تا بیکرانه از ضمیری خفته از جور زمانه
می ستایم در قلبی که جاری شد به قلبت عاشقانه
طلوع روح وجسمم آنچنان غرقه در جان تو گشت
که زندگی و مرگ من بی بهانه در نام تو گشت
عشق من افسانه ای افسون بی تکرار
که دورانش در خود ندیده اینچنین ازدلش سرشار
حال ای هستی من ای اساطیرای تمام گستردگی
با من از فردایی مگوکه ترا باشد با دیگری پیوستگی














