درباره وبلاگ

من بیتا ، ازایران زمین , استان شمالی گلستان هستم این اشعار سرود ه های خودم می باشد از نظر خواهی شما ممنون می شوم .
تقدیم به عاشقایی که اسمشون از دفتر عشق خط خورده :
وقتي خدا تو رو به لبه صخره هدايت مي کنه، بهش کاملاً اعتماد کن. فقط يکي از اين دوتا اتفاق ميافته : يا مي گيردت وقتي مي افتي، يا بهت ياد ميده پرواز کني.
درد من از حصار برکه نيست درد من زيستن با ماهيانيست که فکر دريا به ذهنشان خطور هم نکرده است.
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY




تویی بهترین......
آنگاه که ز غیبت باران چو اشک بر من باریدی و سر به شانه های خسته ام ز تنهایی مهر پاشیدی
می دانستم تو همانی که با کوله باری از محبت می آیی در روزگار پر فریب با صداقت با من میمانی
این دشت سخاوت تو بوی بهاران می دهد و تو زین مرداب ریا کاران چو شمع بر من تابیدی
می سوزی زین بازار مکارم و دورنگی ولی مرام را چو خورشید بی هیچ بر زمین بخشیدی
چون تو گوهریست در دل این خفتگان ولی تو عاشقانه به حرمت خود بر دنیا خندیدی
گر سیاهی سایه افکنده برروی آدمکان با نقاب اما به دورازاین جماعت خوبی را به من فهمانده ای
تو را گرچه دیر در خود یافتم ولی خرسندم تو جنسی از بلور و شبنمی پاکتر زآب چشمه ای
من با تو تا مرز حس درک و شناخت رفته ام تو برای من با ارزش تر از هر چه گوهر بوده ای
می دونم اگه این اشعار در وصف تو بهترینمه اگه تموم جمله ها بیان داد بزنن بازم برات کمترینه
می دونی كه زبونم قاصره از تو توصيف بکنه فقط می تونه با تموم وجود داد بزنه دوستت داره
این کلمات گویای حرفای نگفته این دل منه درسته حرفا تکراریه ولی اینا ست که لایق ترو داره
هر چی بگم و بنویسم روی این کاغذای سرد نمی تونه عظمت عشق و درکی رو بگه برای توو من
من می خوام جاوید بمونه عشق آسمونی ما حسرتش اگه خوابه و کسی این حقیقت رو باور نداره
چرا باید کسی نتونه عشقش تو عشقا سر بمونه من می خوام قصه عشقی بشم که هر کی آرزوشو داره
ما به همه ثابت می کنیم اگه رویایه اگه تو خوابه دل اگه خونه خدا بشه عشق پاک در خونشو محکم میزنه

قصه عشق من و تو یه احساس بی تکرار یه آرزوی به جا مونده از دو دل تب دار
سروده ملكي عزيزم
عشق
عشق امتداد لحظه های با تو بودن است
انتهای اوج انتشار در تو جاری شدن
عشق با پای پیاده بدنبال قرص نان بودن نیست
عشق نه گدائی بل پرتو فشانی برستاره ها ست
نی! نی!عشق ورای بودن وشدنها ست
باری!عشق آتش جاویدان
بازعشق
باز عشق
عشق با نور صدا زدن وبر بلندای بودن پرواز کردن است
عشق! یکتا شدن
بیتا شدن
جاری شدن پرتو نور در قعر اقیانوس زندگیست
باری! یعنی تو...
نفس بودن بی تو نبودن...!
نوشته شده توسط بیتا در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 19:10 موضوع | لینک ثابت

بهار... 
بهار را می ستایم با همه زیبایش چون دلی پاک دارد از دنیای رنگیش
کوله بارش خزان و سردی روزگار اما می گشاید سفره ای سبز از دل بهاریش

اما او چه داند بهاري آمده در من سرسبز عمرم كرده تاهميشه بهاري

بهار جلوگر اوست![]()
بهار آمد ولي من ياري بهارين در اندرونم دارم
بهار آمد ولي من تمام فصلها را با او در سينه دارم
او سراپا شورو عشق ، سرشار از آرامش
بهارآمد و من تمام زيباييها را با اوعاشقانه دارم
گلها مي رويند به هستي اما او گل هميشه بهارست
بلبلان آواز مي دهند به شور مستي اما او شادي عمرست
شادي و زيبايي بهاران با او مي آيد با سپيدي و سرسبزي
من لبريززيباييم چرا كه او هميشه در من باقيست
سرفصل روزگارم امروز با او تا هميشه بهاريست
خزانم را سرسبز كرده با عشقي كه از او در من جاريست
من مي سرايم از او در اين سرسبزي بهاران
عشقي را كرده بر من تقديم كه تا هميشه زندگيم بهاريست

نوشته شده توسط بیتا در دوشنبه بیستم اسفند 1386 ساعت 9:56 موضوع | لینک ثابت
سروده بيتا

ای آشوب افکن قلبم که وجودم با یادت به تلاطم می کشد
ای آتشین شور لحظه ها یم که جانم با تو به سامان می رسد ای همه بیقراری من برای ماندن در کنار بودنت
ای جاودانه عشق کهن که مرااسیر سرکش نامت میکند
گریزی در ما نیست ای عشق جاوید حاشا شده ایم
مهری افکنده ایم در دل که تا همیشه بی پروا شده ایم
بر افلاک دنیا عشق ما ز بالا تابنده ست
عاشقانه می ستاییم این عشق را که مجنون شده ایم
این عشق ارمغان یست از صبر که هدیه برما گشته
این سرود روز ازل بوده که برما نغمه شوری بخشیده
ما پیام آور عشق خداییم در زمین بر افلاکیان
زنده بنام اوییم کزشور مستی عشقی که بر ماارزانی گشته
من این دل را با حس خداییش خدایی میکنم
من این نفس سبز ش را دلم فدایی میکنم
من خلقت لایتنهاهیم هر چه خواهم معجزه گرم
آرمانم روح پاک و قلبم را معبد محبت میکنم
حال ببین ای همه سودای من ، زیبایی ام
حال ببین ای تشویش من بنگر خوشبختی ام
من بیقرارم مست بوی نفسی جادویی ام
زآنکه تو عشقی خدایی و من لبریز زحسی افلاکیم
از من مپرس چرا اینگونه پریشان توام
چرا اینگونه سر مستم، مست ز بوی خدایی توام
من عاشقم ،عاشق قلبی از جنس بلورو شبنم
من با تو می تنم دلی را که محو خدای دل توام
برگیر این دل را به گرمی که در دل سودای تو می پروراند برکش این پرده تنهایی را که در خود عشق تو می رویاند
سروده ملكي عزيز
بامداد است
واحساسات زولا لین تو
تراوشات طبش بودنه من است
ولحظات ناب با تو بودن
اوج روشنی پروازه روح من است
و تو باز تو باز تو
اوج بودن منی
اری !!!
دوستداشتن ...
تو دانی چه؟
پر پروازه پرنده............
تبره بت شکن ابراهیم.....
دست رهایی بخش حضرت حق....
اوج بودن نفخه ای روح خدا......
اری!!!
دوستداشتن....
یعنی تو....
فقط تو.....
بازتو......
برای همیشه تو...
منم تو ....
تو هم من....
رها تو ورها من...
پرواز تو و پرم من....
نه! نه! پرم تو پرواز من....
باز نه! باز نه!...
همه تو...وهمه تو....
رها من... رها من ....
اوج تو......اوج تو....
اری!
همین دوستداشتن پر پروازه من است....
و تو اوج بودن منی....
واول توئی اخر توئی ....
باز توئی...
همه توئی...
فقط توئی..
هر کجا که باشم تو در منی اینجا تا لحظه های پایان تو در منی آغاز

نوشته شده توسط بیتا در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 11:37 موضوع | لینک ثابت

بمان در من![]()
در انتهای این کوچه های بم بست سرگردانم اما نگاهم رو سوی آسمان ودر نگاهت حیرانم
چه واژه ها را معنا می بخشی در من و من با قدرتی لایتناهی با نیرویی از تو در آسمانم
ای رهای بخش من از دالانهای تاریک زندگی ای هستی من ای آزادی من از ظلمت بندگی
با تو می رسم به فرداهایی روشن ای در تمام ذهنم جاری جدا از بیراهه های پستی
در من آتشین شعله ای ای تبلور حقیقت در من آینه درونی ای صفای دلت حلاوت
من و تو می رویم رو سوی لحظه های ماندنی در من دریایی ای خروش تو به ساحل سلامت
بمان در من تا که لبریز لحظه های نابت کنم بمان در من تا رها ز اسیری عشق کمیابت کنم
من عشق را چون جنون با تو می ستایم بمان در من تا عاشقانه غرق نیازت کنم

سروده ملكي عزيز
![]()
عاقبت خاک گل کوزه گران خواهیم شد...!
تو کدامین کوزه ای دست استادی
که بران حک می کنه نقش و نقار...!
و بران نفس خدایی می کنه باده ای ناب ...
که شود نای خدایی ...
بدهد جانی فزونتر
بران تشنه لبانه لبه جوی...!
که بر خویشتن خویش
خود شدند اغفال..!
باری ! تو ای خاک تن
بدان مرتبت رس
که شوی تو ماندگاری...!
اره !ای کیمیاگره من ...
تو منو بدان برسان ...
که شود جامه بلورین
در درونش نوش داروی جاودانه ...
حیات بخش و کامرانه......

اینجا در منی در من ای مهر تو تا ابد درخشنده اینجا با منی ای همه نیاز من به تو تا آخرین نفس
بگشای پرده قلبت بنمای بر من آن دریچه مهرت برکش روح بلندت بسپار بر من آن نفس پاکت
منم آن رویای بیتایی که آرزوی عشقی محال دارد زمین نیست منزلش با تو به آسمانها سفر دارد
نوشته شده توسط بیتا در شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 17:3 موضوع | لینک ثابت
بیا شاد باشیم
دیگر نمی خواهم بنگارم حرفی از دل پر غم دیگر نمی خواهم بسوزم در نوای این دل با ستم
زندگی در گذرست عمر ما ساده می گذرد چرا طی شود به غمی از برای یک دل، با ماتم
عشق الهه هدیه آدمیان به همه ست دوست داشتن محبت دادن به همه ست
آن غم و رنجی که می رسد به همه لذت شادی می بخشددر درکی که به همه ست
دنیا در گذر ثانیه ها با شتاب می گذرد فارغ از من و مایی به سرعت می گذرد
پس چرا قدر ندانیم با هم بودنمان را که گذر عمر نا خواسته بر ما سریع می گذرد
پس بیا فارغ از غمها خنده به دلها بسپاریم زندگی می گذرد تو بیا به رنجها دل مسپاریم
دانیم شادی و غم بی هم نمی شود پس بیا سیپد باش و به سیاهی دل مسپاریم

بیا شاد باشیم
غم دل زودوده بشاش باشیم
باری ! ای طالب من
ای همه شادی من
زندگی در گذر است
مردمان خفته در ان....
ودر این لحظه عمر
چه خوش ان سوتک دل
بنوازد همه اندیشه پاک
بفشاند در دل....؟
بشود ان تنومند درخت!
سایه اش الطاف بهشت
بسراید همه احساس وامید
بخروشد دلها....
خفته گان برخیزد!!!
به دهد داد که ای ....
عمر در گذر و خفته بران
که چه بهتر به نهیم قدر بران
که چه کس می داند!!!
فردا را....!!!
شاید ان روز هر گز نرسد!
بهتران نیست دم غنیمت شمریم...؟؟؟
نوشته شده توسط بیتا در یکشنبه ششم آبان 1386 ساعت 11:23 موضوع | لینک ثابت


می خواهم بسرایم برایت ز الفاظ قشنگ کلامت می خواهم در تو بمانم زنده کنم عشق بی زوالت
تو در من همان واژه کمیاب و گمشده زمانی تو همان اسطوره احساس زیبای نهانی
در فراسوی زمان نیست جایگاه نگاهت تو عروجی از ثری تا ثریا با عرفان سمایت
در زمانی که ابنای بشر بافنده پوچی به جهانن تو بافنده تار و پود عشق و محبت به دلایی
در سراشیبی تقدیر از پس آینه ها آمده ای با قلبی سرشار ز خوبی چه مهربانانه آمده ای
گذرت فاصله را با سکوت از دل ما می شکند شکافنده این در بسته قلبی، که با عشق می شکند
من ره ندادم بر قلب خود جای هر دلی لیک تو آمدی در قلب ما چه غوغا کرده ای
این عبورت را به فال نیک می گیرم در سرنوشت این حضورت را محترمانه پاس می دارم در سرشت
پس بگذار بسرایم از تو با همه لطف و صفایت پس بگذار برایم از تو بماند آنچه طی کردی در نهانت

جوابیه ( ملکی) :
سروده شده برای بیتا ![]()
که من همون خدای مهرام!
که دراین جهان تزویر!!!
می تنم عشق ومحبت
می شکنم فاصله هارو
می خوروشم دلای پاکو
می شکنم اساس تزویر
وهرانچه وی برافراشت
توبرام نوشته بودی !!!
منم ان واژه کمیاب زمان
که فصلهاست در اندرون تو نهان!
مینویسم نازنینم!
نی!نی ! تو ماندگار ترینم
میدونی همین گذرگاه
که خودش هم ماندگاره
در طول هزارها سال